داستان

Name: رضا اغنمی

Monday, June 08, 2009

قصه گوی پیر


قصه گوی یکپا، وقتی از بند رها شد، با تن استخوانی در کوچه وبازار میگشت و میرقصید! به وقت اذان با صدای دلخراش آواز میخواند. تغییر اندام قصه گو درزندان، به خصوص رنگِ چشم هایش که هریک به رنگی درآمده بود برسر زبان ها افتاد. گفتند که یک بار مرده، به وقت دفن فریاد کشیده و زنده شده است. طولی نکشید که در دیوانه خانۀ شهر به زنجیری ها پیوست. زندانبان که زمانی شاگردش بود، غم ش گرفت. به حالش گریست و زنجیرش را گشود. سحرگاهان، زندانبانان قصه گو را بالای درخت خشکیده ای دیدند که با صدای رنجور اذان میگفت.
گفتند، معجزه شده. گفتند نورحقیقت درتنِ پیرمرد حلول کرده. مردم دسته دسته به تماشایش رفتند.
ازدحام شد. نظم شهر بهم خورد. گفتند ازهاله نوری که درشعاع گسترده دراطراف سرش پیدا شده معجزه را به چشم خود دیدند. مردم، معجزه را درحالیکه بالاسر قصه گو تاب میخورد به همدیگر نشان دادند و در برابرش به خاک افتادند.

جماعتی از مؤمنان و ولگردان دراطرافش چادر زده، سرگرم مرثیه خوانی واشک ریختن بودند.
قصه گو، از دیدن آن جماعت لرزید. فریاد کشید: «مگرچشم های خدا بسته شده؟»
گفت وچشم دوخت به بی نهایت آفاق. هستی بود و بازار برده فروشان.
صدای قصه گو در فضا تکرار شد. تخته سنگی درچشم اندازش تکان خورد. زن کفپوشِ یک چشم، ازگودال بیرون پرید. چشم در درخت خشکیده وصدا خندید. آوای بلند خنده اش درفضا پیچید. مردم، نگران بهمدیگرنگاه کردند. زن، بقچه ای روی تخته سنگ گذاشت که علم سیاهِ مچاله شده ولکه داری روی آن زارمیزد. پرندۀ کوچکی ازلای بقچه بیرون پرید. بالای درخت خشکیده نشست صدای زیبا و غرایش بین زمین وآسمان طنین انداخت . زن سیاهپوش غایب شد. آواز پرنده بین جماعت وسپس انعکاس صدایش درآسمان خاکستریِ شهرپیچید:
«مگرچشم های خدا بسته شده؟»
مردی که یک پا داشت ونگران پرنده را نگاه میکرد، با نوک عصای کج ش بال بقچه را کناری زد. تبسم کوتاهی برلبانش نشست. ونگاهِ گذرا به آواز پرنده، فریاد کشید هو ! هو! اینجا را ... اینجا را ببینید چه خبر است؟ هوهو کنان، گوشۀ بقچه را گشود.
سربریده قصه گو، با نگاهِ رندانه زل زده بود به انبوه جماعتِ مفلوک که زار میزدند ومیگریستند.



Sunday, April 05, 2009

سکته!

نگهبان وارد بند شد. نریمان را صدا زد و گفت اسباب هات را بردار با من بیا. وقتی با چشم های بسته وارد سلول شد، دلهره اش فرو ریخت. چشم ش تازه به تاریکی و سرمای سلول آشنا شده بود که درباز شد و یکی را انداختند توی سلول. درنگاه اول از هیکلش مصطفا را شناخت که میگفتند شاعر است. بعد ازسلام و علیک کوتاه گفت په ! تو هم اینجائی؟ برای چی مارو آوردن اینجا ؟
نشست گوشه ای و دست هایش رابهم مالید. مدتها بود که آرتروز گرفته بود. میگفتند آنتن است!
ساعتی بعد، زندانبان در سلول را باز کرد و گفت برو تو دیگه! و جوان لاغر اندامی را هل داد تو. دررا بست و رفت.
نریمان او را ندیده بود. نمیشناخت کیست. ولی مصطفا او را شناخت و قبل ازاینکه سلام و علیکی رد و بدل شود فحش رکیکی بهش داد. بعد گفت: «خوب شد که با پای خودت آمدی اینجا بدبخت ریغونه! همین امشب به حسابت میرسم. با همین دستام خفه ات میکنم!»
دستهای بزرگ ش را باز کرد و درهوا تکان داد.

دریچۀ کوچک سلول بازشد و دربشقابی مقداری سیب زمینی و نان خشک بود. مصطفا اولین کاری که کرد جیره احمد را ریخت توی بشقاب خودش و بشقاب خالی را گذاشت جلو احمد. و به سرعت همه را بلعید. نریمان گفت کارخوبی نکردی رسم جوانمردی نیست. زیر چشمی نگاهی کرد و چیزی نگفت. نریمان نصف جیره خودش را ریخت توی بشقاب احمد گفت بخور! به آرامی شروع به خوردن کرد. اما سخت میترسید و مواظب حرکات مصطفا بود که مدام چشم غره میرفت و بد و بیراه میگفت.
زندانبان درسلول را باز کرد برای توالت. نریمان به نگهبان گفت این دو تا امشب کار دستمون خواهند داد. و ماجرای تهدید مصطفا را شرح داد. احمد هم تأیید کرد و گفت گفته که امشب خفه ام میکند. مرا به سلول دیگر ببرید. میترسم. نگهبان، انگار نشنید یا حواسش جای دیگری بود.
نریمان پرسید اختلاف سر چیست احمد گفت پسرخاله ایم. اعدام خواهرش را ازچشم من میبیند. خودش مرا وارد گروه کرد و من هم ثریا را که نامزدم بود بردم توی جلسات. گرفتارشد و در یک محاکمۀ ده دقیقه ای محکومش کردند به اعدام. حتا جنازه اش را هم به خانواده اش ندادند. از آن به بعد با من دشمن شده که خواهر یکی یک دانه ام را تو به کشتن دادی!

فردا صبح، وقتی جنازۀ مطصفا را بیرون میبردند، احمد به پهنای صورتش اشک میریخت. میگفت مصطفا با دیدن من دردهایش عود کرد و از غم و غصۀ خواهرش تو خواب سکته کرد.




Saturday, February 21, 2009

رؤیاهای تبریز

در خواب سنگینی بودم. خواب می دیدم که دارم خواب میبینم. همه جا آب بود. زیر آسمان ابری و سیاه. اما، دردورست ها آسمان به زمین چسبیده بود شطی ازدریای آبی، که ازحاشیه ش ابر روشنی بالا میآمد و از ملالت سیاهی فضا میکاست. من که روی تخته پاره ای نشسته و در وسط آب ها بی خیال دور خودم میچرخیدم، لحظه ای از دیدن روشنای افق و وسعتِ گستردۀ دریا دچار ترس شدم. موج های خاکستری دریا در دوردست ها به سیاهی میزد ووحشت میآفرید. حباب های ریزعرق پیشانی ام را دیدم که باد ملایم دریا لیس زد و تنم مورمور میشد. فریاد قهقهۀ مستانه ای ازتهِ دریا برخاست و لحظاتی بعد خاموش شد. نرمه بادی به سرعت پیش آمد و اوج گرفت. نوای مخملین آواز دختران دریائی که از قصۀ های اساطیری ژاپنی با ترانه ها در خاطرم مانده بود، درجانم ریخت . قصه گو روایت کرده بود که دختران دریا ماهیگیر جوان را با خود به دریا بردند و قرنی بعد با همان زیبائیِ جوانی به ساحل برش گرداندند.هوم! پس من هم سرنوشتِ همان ماهیگیر را پیدا کرده ام؟ پری دریائی کو؟ ریشخند آشنائی جانم را آزرد! بادی تند به سرعت تخته پاره را وسط دریا کشید. خوابم برد. خواب دیدم که دارم خواب میبینم توی خواب در وسط حیاط در یک غروب تابستان تبریز. خواهرم دف میزند و بچه ها دم گرفته و یک بایاتی ترکی را تکرار میکنند و من گریه میکنم. سرم را این ور وآن ور میزنم اما کسی محل نمیگذاشت. از نگاه های شیطنت بار فریده و هوریه حرصم گرفته بود! دست میزدند و بلند بلند می خواندند. سئل گلدی باشدان آشدی ترجمه سیل آمد و از سرگذشتمَمدی گوتدی قاچدی ممد را برداشت و بُرد منجّم کورپوسونده در سرِ پلِ منجّممَمد گوزونی آچدی ممد چشم هایش را گشود. سئل گلدی باشدان آچدی سیل آمد و از سر گذشتسئلین باشی بوینوزدی سرِ سیل شاح استچکمه گی ین خانیملار خانم های چکمه پوشحامبال دالیندا قاشدی روی کول حمال ها فرار کردند. درحال گریه وزاری بودم که مادرم میگفت: سالی که تبریز سیل آمد. عمواغلی با عجله وارد خانه شد یک راست رفت به اتاقی که تو را لای لحاف خوابانده بودم. من در پائین توی آشپزخانه مشغول پخت وپز بودم . آمدن او را ندیدم. لحاف را برمیدارد و در انتهای باغچه که قنات قوچی باشی ازجنوب ش میگذشت، برای جلوگیری ازسرریز شدن سیل به خانه، در دهنۀ قنات میگذارد.لحظاتی بعد به سرو صدا از آشپزخانه بیرون آمدم و بادیدن قیافۀ هراسان عمواغلی، ازش پرسیدم : بچه را گذاشته بودم لای لحاف حالا نیست؟ عمواغلی باعجله دوید طرف قنات و لحاف را از دهنۀ ورودی آب بیرون کشید. لحاف گل آلود و خیس را باز کردم دیدم نفس میکشی اما هنوز خوابی. ازخوشحالی جیغی کشیدم. تو ترسیدی و دوباره به خواب رفتی!این قصه را بعدها تعریف کردم ، بتول و طیبه با بایاتی خواندند وافتاد سر زبان بچه ها!

Monday, February 02, 2009

انتقام


شهر درخاموشی فرو رفته بود. خیابان ها خلوت و مردم، درخواب شبانگاهی درون سیاهی شب غلتیده بودند.
دختر، تک و تنها دراتاقش راه میرفت و تمرین درسش را برای امتحان فردا حاضر میکرد. به صدای ترمز ناگهانیِ یک خود رو تکان خورد. ازهمهمۀ نابهنگام وشکست سکوت دلش لرزید. چراغ را خاموش کرد از پشت پرده خیابان را زیرنظر گرفت.
سه مرد ازیک خودرو پیاده شدند. مرد جوانی را کت بسته به زیردرخت تناوری که مقابل دید دختر بود کشیدند. خودرو که مثل آمبولانس زندان ها بود دورشد. یکی ازآن سه که ریش بلندی داشت شاخۀ درخت را گرفت و به چالاکی بالا رفت. طناب را به شاخه ای گره زد . مرد جوان را هل دادند زیرطناب که در بالا سرش بود و تاب میخورد. آن دو، زیرتنۀ جوان کت بسته را گرفتند و چند وجب اززمین بالاتر بردند. ریشو از بالای درخت در تلاش بود حلقۀ طناب را دورگردن جوان بیندازد که چشمهایش بسته بود. ماشینی سررسید. به سرعت چند نفر بیرون پریدند. دریک چشم بهم زدن آن دو را ازکار انداختند. طنابِ دور دست های جوان را گشودند و چشم بند را از رویش برداشتند. مرد ریشو را پائین کشیده طناب را دور گردنش حلقه زدند و کشیدند بالا.
دختر که خیال میکرد خواب میبیند، وحشت زده فریاد کشید. پدرش بیدار شد هراسان به سراغش رفت و مادر دنبالش دوید. دختر رنگباخته زبانش بند آمده بود. با اشاره به آن سوی خیابان سخنان نامفهومی گفت. پدر، پرده را کناری زد. شبح مردی را دید معلق درهوا آویزان از شاخۀ درخت. نوررنگباخته چراغ ازبالای تیر برآن میتابید. نگاهش روی شبح ماسید. سایه های لرزان، نقش هولناک خشونتِ عریانِ انتقام را نشان میداد. دلش به درد آمد. از فریاد گسستن زنجیرها که در کوچه پسکوچه های شهر تاب میخورد لبخند روی لبهایش نشست .


Tuesday, January 06, 2009

هدیه


همسایه وادارم کرد که به اتفاق هم برویم بیمارستان ملاقات خانم الیزابت. میگفت دوروز است زائیده ولی بچه را داده. به پدرش!
با تعجب پرسیدم مگر مایکل شوهرش نیست؟
- آری مایکل شوهرشه، ولی بابای بچه که نبود!
ازنگاه بهت زدۀ من خنده اش گرفت با قیافۀ عاقل اندرسفیه حالی کرد که خیلی پرتی !
و زیرلب چیزی گفت گه نشنیدم. ولی صدایِ حسِ خودم را شنیدم که گفت: بابای بچه مارتین است!
راه افتادیم به طرف بیمارستان .
بیمارستان خلوت بود. ازدفتر اطلاعات پرسیدیم. شماره اتاق را درطبقۀ هفتم داد. یک راست رفتیم به سوی اتاقی که الیزابت بستری بود. و داشت مجله ای را ورق میزد.
با دیدن ما تکانی به خود داد. همسایه بالش بزرگی را گذاشت پشتش. تکیه داد و درحالیکه می نشست، خندید. خنده ش غم آلود بود. بی مقدمه گفت بچه را بردند. اصلا ندیدمش. نخواستم ببینم. بغض ش ترکید. ... در میان گریه هایش گفت : نخواستم بهش علاقه پیدا کنم. با خودم عهد کردم به همان محبت چند ماهه که در شکمم ورجه و ورجه کرده بود بسازم.
چشم های درشت و زیبایش پرشد. با دستمالی اشگش را زدود. ازکیف آرایش کوچکی که کنار تختش بود لولۀ طلائی رنگ را برداشت و لبهایش را ماتیک زد. دستی به سر و صورتش کشید و لبخند زنان گفت خوش آمدید. ممنونم.
همسایه پرسید منتظر کسی هستی؟
- مایکل با بچه ها میآید برای دیدنم.
در باز شد. مایکل با دو دختر و یک پسر و دسته گلی که دست دختر کوچکش بود وارد اتاق شدند با سرو صدا پریدند مادر را بوسیدند.
دختر بزرگش پرسید: مامی، ددی میگوید بچه را داده ای به مارتین؟
آری دخترم. بچه مال اونا بود. میدانید که الیسا نمیتوانست حامله شود. آن ها دلشان میخواست بچه دار شوند. ازمن خواهش کردند و من با مایکل صحبت کردم. بابات اجازه داد. با موافقت او ازمارتین باردار شدم .
دختربزرگش خیره شد به صورت پدرش. لحظاتی بعد با تعجب پرسید:واقعا. ددی تو به این کار رضایت دادی؟!
مادر درحالیکه دست دختر دردستش بود گفت :
با موافقت پدرت این کار صورت گرفت.
و مایکل که گل ها را در گلدان جا به جا میکرد، با نگاهی تیز به دخترش گفت آری عزیزم . مادرت درست میگوید. یک هِدیه بود
دختر با شنیدن این حرف لبخندی زد و پرید باباش را بوسید. و گفت ددی ممنونم این کار را کردید.
مایکل با مهربانی گفت: بچه ها یادتان باشد پسر مارتین برادر شماست.

همسایه، ساعتش را نگاه کرد و گفت برویم!
از شنیدن حرف ها و مشاهدۀ رفتارها گیج و منگ شده بودم .
همسایه، توی قطار زیرچشمی مواظب من بود. نگران شده بود که چرا بهتم زده ؟ هِی حالم را میپرسید و میگفت چه ات شده است؟

Sunday, December 07, 2008

دو برادر


نام یکی حسن و آن دیگری حسین بود که بعدها اسمش را عوض کرد و شد ایرج. حتا در سجل ش هم دست برد. حسین را پاک کرد به جایش نوشت ایرج .
حسن، اندک تحصیلات مذهبی داشت. تنبل و خوشگذران بود اما تظاهر به مذهب و روزه و نماز، از واجباتِ زندگی اش بود. تسبیح دانه ریز سیاهی با یک انگشتری عقیق تو دستش بود که هروقت میرفت به شهرنو، درمیآورد و تو جیبش میگذاشت. سینما هم که میرفت، پنهان میکرد. تظاهر به مذهب درجنم ش بود. عادت ثانوی اش بود. وقتی به مرادِ دل رسید که شغل رمالی پیش گرفت و به شهرت رسید.
حسین که همکلاسی هایش ازاول او را ایرج صدا میکردند، با تشویق پدر به اروپا رفت و چند سال بعد با سمت دکتر بیولوژیست با مدرک عالی به وطن برگشت و بلافاصله دردانشگاه مشغول به کار شد.
هر دوبرادر با پدر و مادر و پبردختری که فرزند ارشد خانواده بود باهم زندگی میکردند. هر روز صبح ایرج عازم دانشگاه میشد . حسن تا لنگ ظهر میخوابید. حوالی ساعت یک سلانه سلانه میرفت طرف میدان شاپور به خانه کوچکی که برای فالگیری اجاره کرده بود. ازدیدن آن همه زن ومرد در اتاق انتظار و حیاط لذت میبرد بادی در گلو با گفتن سلامون علیکم ازجلوشان میگذشت دراتاق کوچکی پشت میزش مینشست. و با انداختن رمل و اسطرلاب و گفتن مقداری جفنگیات از اجنۀ سرخ وسیاه و شیاطین به عوام الناس، جیبش را پرمیکرد.
شب ها و روز بگو مگوها و بحث های کفرو ایمان درخانه ادامه داشت. حسن که درآمد خوبی داشت به دکتر پیله میکرد و خداشناسی خود را به رخ میکشید. علم را کفر میخواند. به مادر میگفت دکتر نجس است و کافر. وقتی دکتر صحبت داروین ونظریات اورا پیش می کشید، رمال فریاد میزد که :
حالا من و تو جهنم، میگی یعنی انبیاء واولیاء الله هم ازنسل میمون اند؟! حیا هم خوب چیزیست. پدر و مادر تم هم میمون اند!
چند بار از شدت خشم دهنش کف کرد و ازحال رفت! کم کم، به یأس و افسردگی دچارشد. رفت سراغ نوکر قدیمی شان که ازآن قلچماق های روزگار بود و درمحل به شمرعلی شهرت داشت. روزی را تعیین کرد که بیاید منزل شان. آمد.
در یک روز تعطیلی بعد از ظهر تابستان زیرسایه درخت تناور، سماورقلقل میکرد ومادردرحال ریختن چایی بود که زنگ درخانه به صدا درآمد. مادر درحالیکه از جایش بلند شده بود و دنبال چادرنمازش میگشت پرسید با کسی قراردارید؟
حسن که با زیرپیراهن نشسته بود، کتش راازشاخه درخت برداشت وتنش کرد اما به نظرش رسید کتش سنگین شده. و میرفت در کوچه را باز کند، گفت آری مادر گفتم شمرعلی یه نوک پا بیاد اینجا. و بعد اضافه کرد کارش داشتم .
شمرعلی با هیکل زمختش با سروصدا وارد شد. روی سکوی سیمانی نشست. از حسن پرسید چه کار داشتی زود بگو که میخوام برم.
مادر چادر به سر برگشت. شمرعلی ازجایش بلند شد و دست بسینه سلام کرد و نشست. رو به دکتر گفت ما که خیلی مخلصتیم آقای دکتر.
دکتر لبخند زد.
مادر دو لیوان بزرگ چایی را دریک سینی َسر داد طرف شمرعلی .
رمال رو به شمرعلی گفت : مدتیست داروین مرا اذیت میکند. شب و روزم را پاک بهمریخته. بدتر از همه اینکه مدتیست به کاروکاسبی ام نمیرسم. نمیدانم چه کنم. شک و تردید بیچاره ام کرده. این اواخر به این نتیجه رسیدم که او را باید نابود کنم اگر نشد راهی پیدا کنم به یقین برسم.
مادر که هاج واج به رمال و شمرعلی نگاه میکرد، نمیدانست منظور حسن چیست. شمرعلی هم که نمیدانست داروین کیست و چکاره و کجاست. لیوان اول چایی را سرکشید و پرسید اینکه گفتی کجاست؟ زنه یا مرد ؟
رمال گفت نمیدانم زن است یا مرد. کاری به آن نداشته باش. تو باید آنقدر بزنی که او را بکُشی!
شمرعلی با تعجب ولی با دلهره پرسید بکُشم؟
- آری باید او را بکُشی!
- کجاست؟ چه جوری گیرش بیارم؟
رمال گفت اینجاست. و سرش را نشان داد.
شمرعلی نفس راحتی کشید و لیوان دوم را خالی کرد.
مادر داد زد وای خدای من پسرم دیوانه شده! نزنی آآآ نزنی ها شمرعلی، نزنی .
رمال گفت نه مادر دیوانه نشده ام . رمل انداختم. گفت که بایک ضربتِ کوچک داروین درمیره، من هم از دستش راحت میشم.
شمرعلی که خُلق ش تنگ شده بود واز حرف های رمال هم چیزی نمیفهمید، به خیالش که حسن زده به کله اش. ازنگاهِ خیرۀ دکتر که بی اعتنا به حرفهای برادرش، لبخند میزد ، مطمئن شد و سینی سنگینِ مسی را
از پای دیوار برداشت و محکم کوبید تو سر رمال و از در بیرون رفت.
حسن نقش زمین شد. با صدای هولناکی چندین بار خرناسه کشید. میلرزید وهذیان میگفت. مادر رنگ باخت. دکتر معاینه اش کرد و رو به مادر گفت نگران مباشد. او باید استراحت کند.
ساعتی بعد حسن به هوش آمد. خسته به نظر میرسید و خواب آلود. بانگاه سنگین به برادرش گفت:
داروین نمُرده هنوز اینجاست. و اشاره به سرش کرد. بعد چند قرص مسکن خورد وخوابید.

پاسی ازشب گذشته بود که دکتر همراه مادر و خواهرش از مهمانی برگشتند. خانه سوت کور بود.
دکتر، چند بار از راهرو حسن را صدا زد. پاسخی نشیند. مادر نگران شد دراتاق را گشود. کلید برق را زد زیرتابش نور، با دیدن چهره سیاه فرزندش، فریاد کشید مار ... مار ... وای پسرم را مار کشت ...
هم دکتر و هم مادر مار سیاه باریک و دراز را دیدند که اززیر لحافِ حسن خزید و به سرعت بیرون رفت.
نعش پدر درآینۀ ذهن دکتر نشست. مادر، مارسیاهِ باریک و درازی را دیده بود که از پشت پرده خزیده و بیرون رفته بود. و حالا سال پدر نرسیده آمده سراغ حسن.
مادر، زبانش قفل شد و با اشاره چیزهایی گفت نامفهوم . وقتی به هوش آمد، دودستی به سرو صورتش میزد و میگفت آن روز که مار را گرفت گفتم رهایش کن برود این حیوان سالهاست اینجاست. خانه و زندگی ش اینجاست. کاری به ما ندارد. گفت مار را باید کشت گزنده و سمی ست. گفتم نه. نه. نکن این کار را جفتش میاد و صدمه میزند به ما. خندید که تو هم خرافاتی هستی. به شش ماه نرسید خودش را زد و حالا او را.
چشم ش روی حسن بود که ساکت و خاموش، زل زده بود به سقف اتاق.









Monday, October 20, 2008

غزاله ومن


تا چشم به هستی گشودم او با من بود. ذهن نورس من با او شکل گرفت. دریچۀ دنیای زیبایِ دوست داشتن و دوست بودن را ازبچگی او به من یاد داد. هنوز گرمای بدن او و بوی خوش گیسوان ولبش را که ازچهارپنج سالگی مرا به خود میفشرد و میبوسید، زیر پوستم حس میکنم. لذتی که به من درس زندگی داد. عشق را او به من آموخت. عاشق شدم. عاشق ش شدم.
انقلاب همه چیز را بهم ریخت. غزاله سال سوم پزشکی بود. دانشگاه ها بسته شد و اوهم خانه نشین شد.
خواستگاران ش در خانه را ازپاشنه می کندند. پدر میگفت غزاله تا دانشگاهش تمام نشود حق ازدواج ندارد. روی حرف خود ایستاده بود. مادرمیگفت حالا که دانشگاه ها را بستند چه باید کرد؟ پدرمیگفت روزی باز خواهد شد. مادرمیگفت کی؟ پدرمیگفت هر وقت که شد. ارترس و وحشت داشتم دیوانه میشدم. جرأت خود کشی نداشتم. تصمیم گرفتم خودم را گم و گور کنم . ازافغانستان سردرآوردم.
بحبوحۀ جنگ پارتیزانی مجاهدین افغان با نیروی نظامی شوروی بود. با کامیونی که از زاهدان به کابل میرفتم، راننده وقتی فهمید با زبان فرانسه وانگلیسی آشنا هستم مرا به خانه اش برد. معلم سرخانۀ دو پسرش شدم که همسن و سال خودم بودند. ثروتمند بودند. دوستی ما و پیشرفت زبان آن دو باعث شد که مادرش گفت تو پسر سوم منی. آن دوجوان مدارک افغانی برای من تهیه کردند به نام پرویزجلالی. سال دوم یک افعانی تمام عیار شده بودم. با بیرون رفتن قوای شوروی و پیروزی مجاهدین، وضع افغانستان تبدیل به جهنم شد. سراسر آن سرزمین بوی نعش و خون گرفت.
مهاجرت افغان ها به خارج ازکشور شروع شد. خانوادۀ حامی من به پاکستان کوچ کرد. من نیزبا آنها بودم. در پاکستان ازآنها جدا شدم. با پس اندازماهانه بابت تدریس 14ماهۀ دو فرزندشان مقداری پول جمع کرده بودم. آدم های با تربیت و توانمندی بودند.
روزی اتفاقا، با دخترجوان پاکستانی که دانشجوی پزشکی بود آشنا شدم. سلیمه دریک کلینک زیبائی دستیار جراحی بود که روزی ده ها مشتری مرد وزن برای: کوچک کردن دماغ، سینه، کم کردن چاقی ران های چاق، تنگ کردن دهانۀ آلت تناسلی و کشیدن چروک صورت و بریدن غبغب وتغییرجنسیت با آلت های مورد پسندِ طبیعی و ... به آنجا مراجعه میکردند. دوصد دالر (دلار) ازمن گرفتند با تغییر ظاهری صورتم و بزرگ کردن دماغم، بعد از یک هفته مرا به این شکل درآوردند که ملاحظه میکنید. پاکستان کشورعحیبی ست. هر کارغیرممکن با کمی پول ممکن میشود. حتا تبدیل مرد به زن یا بالعکس!
سلیمه، پاسپورت افغانی و مدارک مرا با عکس تازه ام تهیه کرد. با کمک او سه سالی به تحصیل در دانشکدۀ طب مشغول شدم. در یک کلینک شبانه روزی هم شب ها کارمیکردم با معاش پائین. وقتش رسیده بود که به ایران برگردم. در گرماگرم جنگ ایران وعراق به ایران برگشتم.
درتهران، حوالی میدان ولیعصر اتاقی اجاره کردم. صاحبخانه خانمی بود که فرزندانش درآمریکا تحصیل میکردند. مصاحب خوبی برایش بودم. ازاینکه خارجی هستم و کرایه اش را سرماه میدهم راضی بود.
درگشت و گذار روزانه خانه را دیدم. دراطراف ش چند مجموعه آپارتمان تازه ساز ساخته شده بود. خانه با
همان وضع سابق، لمیده زیر آفتاب، زن روسری به سر باموترش (ماشین ش) مقابل دروازه ایستاد. پیاده شد. قدم ها را تند کردم تا ببینمش. دروازۀ خانه را باز کرد، به داخل موتر نشست وموتر را به داخل برد. پارک کرد. دلم به تپش اقتاد. نگاهی به حویلی ( حیاط) و باغچه انداختم و به سرعت گذشتم. بغض گلویم را فشار میداد. به سختی جلو خودم را کنترل کردم تا اشکم جاری شد. سر سرک ( خیابان) با اولین اتوبوس رفتتم سرپل تجریش. گردش در حال هوای خاطرات گذشته حالم را کمی تغییر داد.

یک هفته بعد، شب هنگام خانم صاحبخانه ازبیرون تلفن کرد. آدرسی به من داد که بروم پیشش. پرسیدم چه طوری او را پیدا کنم ؟ گفت پیاده بیا. راه دوری نیست ازخانۀ خودمان بچیم ( ننه جان). - بچیم ورد کلامش بود که به من میگفت - سه کوچه پائین تراست. اسم کوچه و شماره خانه را داد.
رفتم. دم در ایستادم که درنیمه باز بود. خانم ها صحبت کنان دسته دسته بیرون میآمدند. چشمم طرف خانه بود. خانه خَپ چُپ (سوت کور) وچراغ اتاق های بالا خاموش بود. دراین فکر بودم که صدایی چون صاعقه ای دررگهایم دوید. "آری خانم شهاب درد شما را درک میکنم. من نیز دلسوخته ام و فرزندم ... و بتی زیبا از دروازه بیرون آمد و وارد پیاده رو شدند.
نتوانستم خودداری کنم. جلو رفتم و باسلام گفتم لطفا خانم سمیع را صدا کنید، من پیش دروازه منتظرهستم. با نگاهی تند وتیز به من پرسید پرویزخان شمائید؟
بله. پرویز جلالی. ولی خان نه!
با لبخندی که سراپای مرا لرزاند، گفت چشم و به داخل ساختمان رفت.
چند دقیقه نگذشته بود که دست خانم سمیع را گرفته و آرام آرام به من نزدیک شدند. سلام کردم و درحینی که دست خانم را گرفته بودم او را تماشا میکردم که نگاهش به من بود. راه افتادیم به سوی خانه. ازاینکه موقع خداحافظی آن ها را با چشم سیر تماشا کرده بودم خوشحال بودم. انگار که دنیا را به من داده بودند. اما، در لحظه ای از خودم بدم آمد ولی، نگاهِ زیرچشمی و مشتاقانۀ آن یک، ندامتِ گذرا را از دلم زدود.

فردا ازخانم سمیع دربارۀ آن دخترپرسیدم. گفت چند سال پیش پسرشان رفت جبهه و برنگشت. جوان زیبا و درسخوانی بود. کمر پدرو مادرش را شکست. درس دخترشان هم نیمه تمام مانده، شاید به زودی برود خانۀ بخت. ولی با آن همه خواستگارهای خوب و بجا، دخترخانم همه شان را رد کرده. دخترمتین و باوقاری ست در عمرم کمتر دختری به نجابت و پاکی او دیده ام.
نامش چیست درچه رشته ای تحصیل کرده؟
غزاله. اسم قشنگی ست نه؟ و بعد گفت پزشکی خوانده درست نمیدانم چند سال خوانده . نقاش بسیار ماهری ست. میخواهد بازهم درس بخواند و دکتر شود.
چه نام زیبائی دارد. خانم سمیع واقعا شما امین هستید این دختر، دختر نجیب و پاکیزه ایست؟
خیره نگاهم کرد. پرسید: نکند دلت سرش رفته باشد. بعد اضافه کرد. هرچه گفتم درست گفتم.
دختر زیبا و گشاده روبود. شما برای زندگی بچۀ خودتان او را صالح میدانید خانم سمیع؟
حتما انتخاب می کردم بچیم .
با نگاهِ مادرانه ای ادامه داد ای شوخک (ناقلا) نگفتم گلوت گیرکرده؟ بلند بلند خندید و گفت دلتنگ مباش با پدر ومادرش صحبت میکنم.
نمیدانم میل خواهند کرد یا نه؟ میدانید ... چه طوری بگم ایرانیها ما افغانی ها را خیلی به حساب نمیآورند. شما به آنها بگوئید که پدرومادرپرویز آدم های تحصیل کرده بودند. یک وقت درمنطقه، خاندان جلالی ها مشهور بودند. مال و املاک شان به غارت رفت. تصمیم دارم بروم امریکا علم طبابت را تعقیب کنم.
ببینم بچیم مگر تو پزشکی خوانده ای؟
بلی خانم سمیع. سه سال درپاکستان محصل طب بودم. یک سال دوام میدادم داکتر میشدم.
بچیم گفتم نگران مباش. صحبت کردن که ضرری ندارد. دیرشده برو به اتاقت وبخواب. من فردا پس فردا میروم سراغشان.
یک هفته بعد خبر آورد که والدین غزاله برای فردا شب من و شما را به نان شب (شام) دعوت کرده اند. بچیم خودت را آماده کن.
ازشنیدن خبر پرواز میکردم.

بادسته گل زیبائی واردخانه شدم. دلم پر گشود. گوشه و کنار را با حسرت دیدم. بوی صفا درفضای خانه مرا گرفت. وقتی معرفی شدیم، از نگاهِ نافذ مادر دلم لرزید. دست ش را بوسیدم و بعد دست پدر را. دسته گل را دادم به غزاله. با میل گرفت . تشکرکرد.
مادر، رفتارغزاله را زیرنظرداشت. ازبرخورد دخترش راضی به نظر میرسید.
لبخندی زد و به نشستن دعوت مان کرد.
پدرپرسید از کجای افغان هستید گفتم اصل و ریشه از هزاره جات ولی بزرگ شدۀ کابل ام. تا دیپلم درکابل
خواندم. طب را درپاکستان دانشگاه لاهور. ولی تمام نشد. یک سال مانده. دانشگاه تهران قبول دارد باید امتحان بدهم.
گفت پس شیعه اید؟ گفتم بلی. شیعه دوازده امامی مثل شما و حکومت دینیِ شما .
زیرلب چیزی گفت. نشنیدم اما گفتارش آشنا به نظرم رسید!
و بعد از وضع افغانستان پرسید.
گفتم افغانستان ویران شده. میلیونها نفرکوچ کرده رفته ایران وپاکستان. فلاکت آسمان افغانستان را پوشانده
جای زندگی نیست. مکتب ها و دانشگاه ها شده یتیم خانه. زخمی و دست و پا بریده در شفاخانه ها روی هم انباشته.
بعد ازنان شب و مقداری صحبت های متفرقه و تماشای تابلوهای غزاله خانه را ترک کردیم.

چند شب بعد وقتی وارد خانه شدم صاحبخانه از آشپزخانه صدایم زد. سلام کردم. تا چشم ش افتاد به من گفت:
"آقا داماد مبارک باشه انشاء الله"
بی اختیار پریدم و دست و صورتش را بوسیدم. غافلگیرانه بود. حیران نگاهم کرد.
ازاین کار خودم کمی شرمنده شدم.
اشک در چشمان کلان و مهربانش حلقه زد. من نیزاز شوق گریستم.
گفت آرزو می کردم دامادی دو فرزندم را ببینم ولی نشد. رفتند آن طرف دنیا!
در خیال، از پشت شیشه پنجره، خیره به آسمان پرستاره شهرتاریک، زیرلب چیزی گفت که نفهمیدم. با پشت دست نم اشک چشم ش را گرفت . دلتنگیِ مادرانه در صورت پیرانه اش موج میزد.

بعد از نان گفت روزشیرینی خوری را این چند روزه خبر خواهند داد.
من که رسم کشور شما را نمیدانم . چه باید بکنم؟
نگران مباش بچیم کارها را بگذار عهده ی من.
خدا عمرتان بدهد خانم شما جای مادرم باید زحمت مرا بکشید.
چشم هایم پراز اشک شده بود.

مراسم شیرینی خوری به خوشی و شادی گذشت. پایم به خانه غزاله باز شده بود. هرازگاهی نیزاو به خانۀ من میامد. خانم سمیع کوشش میکرد ما دوتا را تنها بگذارد. ولی من وغزاله قرار گذاشتیم که هروقت آمد دیدن من در اتاق نشیمنِ پیش خانم سمیع باشیم هرصحبتی هم داریم درحضور او باشد.
روزها باهم بیرون میرفتیم. سینما و رستوران و گردش درحد متعارف دو نامزد.
خبر بازگشائی دانشگاه های ایران در روزنامه ها منتشرشده بود. من که ازمدتها پیش برای ادامۀ تحصیل با دانشگاه برکلی درحال مذاکره بودم، همان روزها خبر پذیرشم رسید. وقتی نامۀ دانشگاه رابه غزاله نشان دادم خوشحال شد و به فکر فرو رفت. غزاله قبلا گفته بود سال سوم دانشکدۀ طب تهران را گذرانده ولی با تعطیلی دانشگاه ها بیکار ننشسته با دانشگاهی درترکیه وارد مکاتبه شده و قراربود که به استانبول برود. با پیشامد شیرینی خوری و ازدواج، حالا باید کشوری را انتخاب کنیم که هردو باهم برویم.
بعد گفت من با والدینم صحبت خواهم کرد.
وقتی از من شنید که مشاورۀ او با والدینش دربارۀ ادامه تحصیل باید دراولویت قرارگیرد، برای نخستین بار درحضور خانم سمیع، بی اختیار پرید و مرا بوسید.
این زن مهربان و دوراندیش گفت خوشحالم که شما دوتا از حالا در فکر آتیۀ خود هستید.
والدین غزاله با مسافرت ما به آمریکا موافقت کردند. خرج یک سال ما را پذیرفتند.
وقتی درس ما تمام شد. برای دیدن ما به آمریکا آمدند. یک سالی هم نزد ما بودند. بعد از تولد اولین بچه مان به ایران برگشتند. دوسال بعد هردو درفاصله کوتاه از دنیا رفتند.
چند ماه بعد ازفوت پدر و مادرم، خودم را به غزاله معرفی کردم.